همه ایران را اوین حساب کن

haj habib

بهمن طاهریان مبارکه در آنزمان از مسئولین وزارت اطلاعات رژیم بود وبعدا بعنوان سفیر ایران در اوکراین  منصوب شد مجری این جنایت بود 

 

راوی این داستان ، اکنون سال هاست که بعد ازطی گذران دوره های بیماری طولانی ناشی از مشکلات روانی در زیر خروار ها خاک آرمیده است . وی قبل ار انقلاب نیز چند بار دستگیر و نهایتا با وقوع انقلاب 1357 از زندان آزاد می شود . این روایت مستند و حقیقی است با یک دیگر به این روایت نظری افکنده و بعد باز با شما سخن خواهم گفت
 
دز باز شد ودر میان بهت و نا باوری " رفیق " طبری را دبدم که در چهار چوب در ایستاده است

دز باز شد ودر میان بهت و نا باوری » رفیق » طبری را دبدم که در چهار چوب در ایستاده است

 

 

تهران – یکی از روزهای خرداد ماه سال .1380خیابان کریم خان زند . داروخانه 13 ابان
در ماشین نشسته ام و منتظردوستم هستم ( من و خسرو در حکومت پهلوی به جرم سیاسی با هم زندانی بوده ایم ). وی برای دریافت داروی مورد نیازش به داخل داروخانه رفته است . خسرو خود نیز پزشک است و مشکلات عصبی دارد و باید بطور منظم دارو مصرف می کند .من خود نیز بعد از 10 سال که در ایران نبوده ام اخیرا برای دیداری چند هفته ای به تهران باز گشته ام و البته در همان فرودگاه پاسپورت من را گرفتند و گفتند که باید برای توضیح مسائلی به بخش ایرانیان خارج از کشور نیروی انتظامی واقع در خیابان ایرانشهر بروم . هنوز در ماشین نشسته و منتظر هستم . خاطرات خیابان کریم خان زند در دهنم زنده می شوند و تصاویر در مقابل چشمانم رژه می روند . ، میدان هفت تیر ، ورزشگاه امجدیه ، میدا ن ولیعصر ، قلب تپنده تظاهرات سال های 59-60 ، تهران و ایران بود .درگیری های مجاهدین و دستجات حزب الله در خیابان ایرانشهر و ویلا و هفت تیر ، جستجو بدنبال بستگان و دوستان گم شده هر شب بعد از درگیری ها در بیمارستان ها و پزشک قانونی ، دیدن چهر ه های خون آلود و جمجمه های خرد شده ناشی از ضربه چماق که در بخش مرده ها و مجهول الهویه ها به ما نشان می دادند . تیپ ظاهری عموم کشته شدگان دانشجو و متعلق به خانوداه های متوسط  بودند بندرت افراد با ظاهر حزب الله در میان کشته شدگان دیده می شد .خدای من این همه جنایات برای حفظ حکومت اسلامی صورت می گیرد ؟ اینها که زمانی به نقل از حصرت علی می گفتند حکومت برای ما از آب دهان بز هم در زمان عطسه کم ارزشتر است ، چه شد آن همه ادعا و زهد نمایی ، حالا برای حفظ انحصاری قدرت ، هزار هزار می کشند و می گویندهر جا لازم باشد قانون خدا را هم برای حفظ این حکومت تعطیل می کنیم .
خسرو با دست خالی بر می گردد ، دارو را پیدا نکرده است و به زمان و زمین فحش می دهد ، می گویم اگر خیلی عصبی هستی بگذار من رانندگی کنم قبول نمی کند و خودش پشت رل می نشیند . اما ماشین را روشن نمی کند و در حال دادکشیدن است که ببین یک قرص ساده آرام بخش را باید بروم از ناصر خسرو بخرم ، ای لعنت بر ……، می گوید بارها داروی کمیاب را به چند برابر قیمت ار ناصر خسرو خریده است که اتیکت همین داروخانه را داشته است .همانطور که داریم صحبت می کنیم و سعی دارم آرامش کنم یک موتور سوار با هوندای 125 می اید و سمت راست ما کنار خیابان ، موتورش را قفل کرده و آنرا بر روی جک می گذارد و قصد رفتن به داخل داروخانه را دارد ووارد پیاده رو می شود . خسرو در حال حرف زدن با من به موتور سوار که دارای ریش بلند و ظاهر حزب اللهی است چپ چپ نگاه می کند و زیر لبی چند فحش ناموسی به آن فرد می دهد و می گوید » این حزب الله را باید کشت » . خسرو یک لحظه ساکت می شود و بعد ماشین را روشن می کند کمی دنده عقب می گیرد و بعد سرعت گرفته و با گوشه سپر جلو ماشین سمت شاگرد به چرخ عقب موتور گیر داه و کاری می کند که موتور به زمین بیفتد . وی سعی دارد گاز داده و صحنه را ترک کند اما اتفاقا گلگیر عقب موتور به سپر ماشین گیر کرده و به زمین کشیده می شود . صاحب موتور که هنوز وارد داروخانه نشده است با دیدن این صحنه فکر می کند که راننده ماشین متوجه قضیه نیست و به دنبال ماشین دویده و سعی دارد ما را خبر کند . خسرو قهقه زنان بیشتر گاز می دهد و بعد از چند متر موتور که حسابی خرد شده است رها شده و خسر می گوید بگذار برود واز برادران دیوس موتور دیگری تحویل بگیرد .
بالاخره موفق می شوم وی را آرام کنم ، به هیچ وجه قبول نمی کند به صحنه حادثه بر گردد و می گوید من مخصوصا این کار را کرده ام ، چرا باید بر گردم به او می گویم فرد زیان دیده شماره ماشین را برداشته و پیدایت می کند و او به مسخره می گوید : خدا با من است و خدا چشمان او را کور کرده است و شماره را ندیده است .
می خواهم علت این همه کینه اش را از افراد ریشو با ظاهر حزب الله بدانم . اول چیزی نمی گوید و بالاخره به حرف می آید.در خیابان ولیعصر پایین تر از میدان ونک داخل ماشین نشسته ایم ، سیگاری روشن می کند . صدای شاملو که اشعار » نیما » را می خواند از بلندگوهای ماشین به گوش می رسد .
ری را صدا می اید امشب
از پشت کاچ که برق آب ….
و خسرو حادثه ای عجیب را که بر خود او رفته است برای من باز گو می کند ، هنگام باز گو کردن حادثه بعصی وفتها چشمانش نیز از اشک خیس می شوند . وی شرح حادثه را به این شکل آغاز می کند :
اواخر اردی بهشت سال 1362 تهران – آریا شهر خیابان سازمان اب
امروز روز جمعه است .صبح که بیدار شدم و صبجانه را خوردیم تصمیم گرفتم با همسرم ( فرناز ) و بچه ها به خانه خواهرم برویم که در آریا شهر زندگی می کنند ، هر دو خواهر م با همسرانشان که هر دو نیز حرب اللهی هستند در یک خانه بزرگ زندگی می کنند . مادرم می گفت که سپاه این خانه را به آنها داده است . ظاهرا این دو از کله گنده های سپاه هستند .شوهر خواهر بزرگترم ( حبیب) از آن متعصب های حزب الله است و علیرغم این که می دانند من هوادار( حزب توده ) هستم هنوز با ما رفت و آمد می کنند . البته مادرم هم با اینکه حزب اللهی است اما برای حفظ این ارتباط سعی می کند . هر وقت به آنجا می رویم بازار بحث سیاسی داغ است و آنان با اینکه کمونیست ها را نجس می دانند ، اما اول اینکه همسر من اصلا سیاسی نیست و با آنها به جلسات روضه می رود و در مورد من هم می گویند تا وقتی نزد ما خدا را انکار نکرده ما او را نجس نمی دانیم و هواداری من را از حزب توده امری سیاسی می دانند . من یا آنها هیچگاه در مورد خدا و پیغمبرشان بحث نمی کنم اما آنهارا اساسا به چالش سیاسی می کشانم .خلاصه آنها با من از نظر نجس و پاکی احتیاط می کنند ، مثلا سعی می کنند من به خوراکی های یخچال دست نزنم ، یا به اتاقی که آنها در آن نماز می خوانند وارد نشوم . خلاصه حکایتی است ، حکایت این حزب اللهی های محترم !! ان موقع که من و امثال من در زندان بودیم آقایان عین سگ از ساواک می ترسیده اند ودرس اشان را خوانده اند و لیسا نس هایشان را گرفته اند حالا هم یقه ها را بسته و ریش اشان تا سینه اشان بلند مدعی ضد خلق و ضد مردم بودن
من و امثال من هستند . هردوی آنها تحصیلا ت دانشگاهی دارند و با سواد هستند .
وقتی وارد خانه آنها می شویم متوجه می شوم که فقط خواهر بزرگترم هاجر با شوهرش حاج حبیب خانه هستند ( این هاجر هم زمان شاه شاه پرست افراطی بود ، خودم از آن وضعیت مسخره ای که وقتی سرود شاهنشاهی از تلویزیون پخش می شد به احترام تصویر شاه سر پا می ایستاد نجاتش دادم سیاسی شد و دو سال هم زندان سیاسی بود و الان هم اسم ظاغوتی اش راعوض کرده و اسم یاقوتی هاجر را برای خود انتخاب کرده است ). می گوید همه به شهرستان رفته اند .
وارد سالن نشیمن می شوم ، هاجر که الان برای خود در میان حزب الله مقامی به هم زده و می گویند نماینده امام در گوشه ای از این تهران شده است ، فر ناز را صدا می زند و آن ها هم ناپدید می شوند گویا به بازار نزدیک به خانه رفته اند .
من در سالن نشیمن نشسته ام ، سیگار می کشم و به تلویزیون نگاه می کنم . دوسه هفته است که دادستانی اعلام کرده که اعضای حزب توده باید خودشان را به دادستانی معرفی کنند . از بچه ها ی حزب هم خبری نیست و مسئول هسته مطالعاتی امان هم ناپدید شده است و خبری از وی نیست . من هم به اعلامیه دادستانی اعتنا نکردم و فکر کردم حزب که فعالیتش علنی بوده است من هم که در یک هسته مطالعاتی پزشکان و وکلای طرفدار حزب ، فعال بوده ام و به چند نفر بولتن و کتاب می داده ام .چرا باید بروم خودم را معرفی کنم . اما اعلام اعتراف جاسوسی حزب خیلی من را تحت فشار گذاشته ، مصاحبه ها شروع شده اند و بعضی سران حزب به تلویریون می ایند و اعلام پشیمانی و جاسوس بودن می کنند . بسیار تحت فشار هستم . می شناسم صفر خان را ، شهید زند را ، معلم ، شلتوکی و ….را اینها اسطوره های مقاومت حزب توده در زندان های شاه بودند این ها انسان های شریفی بودند می دانم اینها هیچگاه جاسوس نبوده اند ، اما به همان دلیل که من امروز در خانه خواهرم در مظان اتهام نجس بودن هستم به همان دلیل آنان نیز در مظان اتهام جاسوس بودن هستند .
مدتها در زندان باصفر خان هم بند بودم . با آن ته لهجه تر کی اش و آن سیگار به سیگار روش کردن اش ، اشنو می کشید و میل می زد و عاشق سوسیالیزم بود . عاشق برابری و توده های در آسایش بود . من با صفر خان توده ای شدم و توده ای بودن را با خودم به گور خواهم برد . باید رمز این مصاحبه ها و این اعتراف ها را کشف کنم . کاش مسئول هسته امان می دیدم همه این هار ابا هم به بحث می نشستیم . می ترسم به محلی که همیشه وی را پیدا می کردم بروم . در این فکرها هستم که حاج حبیب وارد اتاق می شود . می بینم که بعد از وارد شدن در اتاق را قفل می کند و کلید را در جیبش می گذارد . بر امدگی کلت اش هم از زیر پیرا هنش خود نمایی می کند . نمی فهم قضیه چیست .
می پرسم چه خبر است ؟ .
روبرویم می نشیند شروع به گفتن می کند که : د یدی گفتم توده ای ها جاسوس هستند ، دیدی گفتم این ها فاسد الاخلاق هم هستند میدانی از خانه هایشان اسبا ب کثافت کاری پیدا کرده ایم ، میدانی خودشان با خط خودشان نوشته اند که به سفارت روسیه اطلاعات می داده اند . چرا نرفته ای خود را معرفی کنی . اگر خود را معرفی نکنی محاکمه می شوی و دو سه سال حکم می گیری ، من با اطمینان به تو می گویم بسیاری از  کسانی هم که به زندان محکوم شوند از این زندان زنده بیرون نخواهند آمد ، به زن و بجه ات رحم کن و تکلیف خود را روشن کن !!!
تا می خواهم مثل همیشه با اوشروع به بحث سیاسی کنم می گوید ببین خسرو ، از آن زمان که حزب غیر قانونی اعلام شده ما دیگر تورا نجس می دانیم و دیگر باتو معاشرت نخواهیم کرد ، اگر بروی و خود را معرفی کنی بعد از امان نامه گرفتن ما با تو مثل گذشته ارتباط فامیلی خواهیم داشت در غیر این صورت ارتباط فامیلی با ما را اردست خواهی داد .
می گویم حبیب من چند روز اینده تکلیف این موضوع را روشن خواهم کرد ، می گوید نه خسرو از این خانه یا با خودمان تورا به اوین برده و تحویل می دهیم یا همین جا بازجویی ات را پس می دهی ، اطلاعاتت را می دهی و ما برایت امان نامه می گیریم . می گویم این جا خانه خواهر من است زندان نیست ، من چرا باید در این جا بازجویی پس بدهم ، جمله ای می گوید که از نظر عاطفی برایم بسیار سنگین است می گوید : همه جای ایران را اوین حساب کن . فرض کن همین الان هم در اتاق بازجویی نشسته ای … چند ساعت دیگر هم بازجوی تو می آید و تکلیفت را روشن خواهد کرد .با تحکم می گوید : من می روم و بعد از دو ساعت بر می گردم و بیا مثل یک مرد در همین جا مسئله را ختم کن و کا ررا به اوین نکشان .
در حال بیرون رفتن می گوید درب اتاق قفل است و پشت در یک برادر پاسدار نگهبانی می دهد اگر کاری داشتی ، او را صدا بزن ، فکر خارج شدن از خانه هم نکن که این برادر حکم تیر دارد و توهم در این جا به عنوان بازداشتی نشسته ای .
بعد از خارج شدن از اتاق در حال قفل کردن در اتاق می بینم که با فردی صخبت می کند و جواب را شنوم که می گوید ، حتما حاج آقا خیالتان راحت باشد اب از آب تکان نمی خورد .
نشسته ام و فکر می کنم ، اصلا فکر نمی کردم روزی خانه خواهرم برایم به بازداشتگاه تبدیل شود . آیا حاج حبیب همه این کارها را بخاطر خدا می کند ؟ یا می خواهد با این کار در میان سایر همکارانش به عنوان فردی که حتی فامیل خود را هم دستگیر می کند معروف شده و از امکاناتش استفاده کند . شاید علت اینکه نمی خواهد کار به اوین بکشد این جنبه از قضیه هم باشد که با تحویل دادن من به اوین از افتخاراتش کمتر می شود .
البته این حاجی بعدا به مقام سفارت ایران در چند کشور رسید ، دختر کوچک اش را که در یک تصادف معمولی مصدوم شده بود را به عنوان جانباز به ثبت رساندو از قبل آن از بسیاری از امکانات استفاده کرد . معالجات در اروپا به خرج دولت ، در یافت حق ماموریت برای همراهی در سفرهای معالجاتی با دخترش ، استفاده از امکانات خانوده های جانبازان ، و گرفتن ماشین و راننده برای همین دختر مصدو م اش . الان که فکر می کنم می بینم ا که حزب الله با نشان دادن این حد از سر سپردگی ، زمینه رشد و ترقی آینده خود را فراهم می کند ، خدا و انقلاب و مستضعف بهانه است .
خوب یه سال 62 برگردیم وخیابان سازمان آب .سیگار به سیگار روشن می کنم . نمی توانم به حزب خیانت کنم من خون ام توده ای است . حزب عشق من است و ناموس من است بگذار دستگیرم کنند . دو سه سال که صد سال نمی شود . فرناز هم که پرستار است و با کار در بیمارستان خرج خودش و بچه هارا در می آورد . من حتی اگر بتوانم حزب را هم بفروشم چگونه به خاطره صفر خان قهرمان خیانت کنم ؟
نگهبان در اتاق ( سلول ) را باز می کند و با آن قیافه ابلهانه حزب اللهی اش سرش را از لای در داخل کرده و می گوید : حاجی چیزی نمی خوای ؟ از این حاجی گفتن و آن قیافه گوسفندی اش حالم به می خورد . می گویم : می شود به روح ….. بشاشم ؟!!! . وحشت می کند و سریع در اتاق را می بندد .
آخرین ساعات های عصر یک روز بهاری است ، اکنون که در بازداشت نشسته ام قدر آزادی را می فهمم ، اکنون که نمی توانم آزادنه از اتاق به بیرون بروم و زیر نور آفتاب ملایم قدم بزنم ، اکنون که نمی توانم بروم و برای خودم چای آورده و در مبل لم بدهم و سیگاری روشن کنم و تلویزیون نگاه کنم یاد آن نویسنده آلمانی » آن فرانک » می افتم که در فرار از ناری ها در اتاقکی زیر شیروانی پنهان شده بود و حتی نمی توانست پرده پنجره اتاقک را کنار بزند و آفتاب را ببیند و در آن لحظه چقدر دلش هوای دیدن آفتاب را کرده بود . من هم الان همان حال و هوای » آن فرانک » را پیدا کرده ام .آزادی ، آفتاب ، خیابان پر رفت و آمد ، همسرم ، ماشین ام در یک قدمی من هستند اما به هیچکدام دسترسی ندارم . در این فکر ها هستم که در اتاق باز می شود حبیب وارد می شودو همراه با و نیز فرد دیگری که ظاهری نتراشیده و نخراشیده دارد وارد می شود .
حبیب می گوید : همانطور که قول داده بودم امکان داری که در این جا بازجویی ات را پس بدهی و در همین جا امان نامه بگیری خود دانی
می گویم من دو سه روز وقت می خواهم فکر کنم ، حبیب می گوید ممکن نیست ، می کویم پس من را به اوین تحویل دهید من در خانه خواهرم زیر بازجویی پس دادن نمی روم . آن فرد که بعدا فهمیدم باز جوی من است به حبیب می گوید : حاجی شما یک لحظه من رو با آقا روزبه ( اسمی که در روابط حزبی من را با آن نام صدا می کردند ) تنها بذارید من راضیشون می کنم . حبیب آهی می کشد و از اتاق خارج می شود . بازجو با به کاربردن اسم مستعار من می خواهد بگوید ما اطلاعت تو را داریم .
بازجو بر گهای که روی آن سئوالهایی نوشته شده است را به من می دهد و می گوید : دیدی که حتی اسم مستعار تو روهم میدونیم پس ما بلوف نمی زنیم به این سئوالها جواب مشروح بده . به برگه نگاه می کنم سئوالها این است :
1- نوع فعالیت خود را در حزب توده و یا هر سازمان سیاسی دیگر توضیح دهید
2- نام و فامیل افرادی که با آنها کار مشترک مطالعاتی و تئوریک می کردید
3- نام افرادی که شما مسئول دادن جزوه و بولتن های سازمانی به آنان بودید
4- دادن هر نوع اطلاعات مفید دیگری که به ما در کشف این شبکه جاسوسی و فاسد کمک کند ، موجب تسریع در رسیدگی به پرونده خود شما و نگرش مثبت ما به شما است .
به نظرم ، سئوال مهم برای اینها که هر فرد تنها خود می تواند به انان در آن مورد اطلاعت بدهد همان سئوال 3است ، چون چارت تشکیلاتی ما به گونه ای بود که افراد هوادار تحت مسئولیت هر فرد ، را فقط خود آن فرد به طور کامل می شناخت احتمالا اینها علیرغم شکنجه های افراد رده بالای حزب به هر حال نیاز دارند هر فرد را بطور جداگانه تخلیه اطلاعاتی کنند . پس آن لاف حبیب که ما همه اطلاعات راداریم و….. بیراه بوده است .
با توجه به تجربه بازجویی در زمان شاه شروع به به کار بردن تاکتیک وقت کشی می کنم و می گویم: برادر ،من این اسامی را در خانه و در کتابی نوشته ام باهم به خانه من برویم…. هنوز جمله ام را تمام نکرده ام که بقه ام را می گیرد و با فشار دادن پشت دستش به گلویم نعره زنان می گوید ……کش ، می ریم خونه ات همونجا زنت رو جلوت می…………. فکر کردی من بازجوی ساواکم باهام بازی کنی . ….کمونیست …..ده ، بچه مزلف زود بنویس باید برم .
واقعا خرد شده ام اما نمی توان زیر بار بروم . من هم شروع به عربده کشیدن می کنم و می گویم حق نداری این بر خورد را بکنی ، من را به اوین ببر ، فعالیت های من قانونی و علنی بوده است .این کار تو غیر قانونی است . کلتش را می کشد و می گوید : جاسوس کثافت همین جا می کشمت هر چقدر می خواهی دادبکش , عوضی …..توده ای ، قانون را من تعیین می کنم نه تو وطن فروش
باید با او از در دیگری در آیم می گویم شما می گویید که کله گنده های حزب همه اعتراف کرده اند اما دروغ می گویید اگر فقط یکی از آنها به من بگویند که اطلاعاتشان را داده اند من هم هزچه شما بخواهید می نویسم . بنظرم رسید با این بهانه سنگ قلابشان می کنم .
می گوید : ببین روزبه ، حاج حبیب به گردن ما خیلی حق دارد ، تو پیرزن رو از ……….. نترسون ده تاشونو واست اینجا میارم که فقط روی تو رو کم کنم من به خاطر اینکه فامیل حاج حبیب کارش به اوین کشیده نشود ، دوتا از کله گنده های حزب رو اینجا می ارم که اونا خودشون تو رو نصیحت کنن آما خدا نکنه بعد بعد بازم بازی در بیار ی ، خدا شاهده ده سال رو شاخته ….
می گوید بشین و منتظر باش بدیخت کثافت …
هوا تاریک شده چراغ اتاق را روشن می کند و از اتاق بیرون می رود و نگهبان سرش را داخل اتاق می کند و می گوید بیا بیرون هوایی بخور به دستشویی می روم و سر وروی ام را اب می زنم .به اتاق بر می گردم هیچ کس در خانه نیست .

partovi

فردی که فکر می کنم ، مهدی پرتوی ، بود با دست به کیف اشاره کرد و علامت میکرفن را نشان داد

بعد از یکی دو ساعت صدای زوزه موتور ماشین به گوش می رسد . رفت و امدی شروع می شود .کلید در قفل در اتاق می چرخد و در باز می شود و بازجوی من در آستانه در ظاهر می شود ، داخل می شود و می گوید : واست دونفر و اوردم از اون کله گنده ها که بهت ثابت بشه بیرون از زندان و بازجویی هم بازم همون حرف هارو میزنن که در مصاحبه ها زدن ، پرتویی رو که می شناسی الان میاد واست چهچه میزنه ، طبری هم که دیگه همه می شناسن الان میان نصیحتت می کنن بلکه آدم بشی …
در میان بهت و ناباوری من احسان طبری و فرد دیگری که بعدا گفتند » مهدی پرتوی » بوده است آستانه در ظاهر شدند . این به عکسهایی که از » پرتویی » در روزنامه ها چاپ شد شبیه نبود بعد از آنکه نشستند و سلام و علیک کردیم بازجو به آنها گفت : ما می خواهیم پارتی بازی کنیم این آقا را که یک هوادار جز ء است را نگیریم ایشون میگن فقط به حرف شما ها گوش می کنن . بفرمایید باهم مشورت کنید . ما هم میریم بیرون که که آقا خسرو فردا نگه گاو بندی بود . بازجو بطرف در خروجی می رود . اما کیف کوچک دستی خود را بر جای می گذارد.
بارفتن اوبا هم ا روبوسی می کنیم . اشک از چشمانم جاری می شود ، آرزو می کردم روزی در کنار قهرمانان توده ای باشم ، با آنها بحث کنم و از اینده پر امید سر زمین امان بگویم اما اکنون در این شرایط و این وضعیت جای بحث نیست . معلوم است آنان روزها و شبهای سختی را گذرانده اند ، احسان طبری که می گفتند مردی بغایت نظیف و مبادی آداب و بانزاکت است با ریش های چتد روز نتراشیده و لباس نامرتب اینجا در کنار من نشسته است . مهدی پرتوی که بعدا گفتند مسئول سازمان نظامی بوده است کمی دستپاچه است .

می گویم رفیق احسان چرا به ایران امدید و خودتان را گیر این وحشی ها انداختید ، ساواک هم با شما این کار هار نمی کرد . مهدی به کیف بازجو که در کنار ما روی فرش است اشاره می کند و با دستش علامت میکرفن را نشان می دهد و می خواهد بگوید که مواظب باش چه می گویی … از دیدن رفقا در آن حالت دلم می گیرد . می گویم قضیه این جاسوسی چیست ، چرا زیر بار کار ناکرده رفتید ؟ احسان  ، ژست دستبند قپانی را می گیرد و می خواهد به من بفهماند که توده ای بر خلاف تبلیغات احتمالی زیر شدید ترین شکنجه ها بوده اند
رفیق احسان می گوید من که زیاد در جریان این کار ها نیستم اما ظاهرا آقایان قول داده اند که اگر رفقا یک سری خواسته های آنها را برا ورند در عوض اینان به زیر عضو ها کاری نداشته باشند و سراغشان نروند ، الان که می بینم شما ها راهم راحت نگذاشته اند . من شروع به خواندن شعر ی از سیاوش کسرایی می کنم …آخر چکونه گل خس و خاشاک می شود ؟… اخر چگونه …… مهدی اشکی از گوشه چشمش به میان مژه هایش می غلطد..و با کنار ردن پیر اهنش به شانه کبود و کابل خورده اش اشاره می کند . احسان با احساس تمام می گوید : رفقا ، توده ای ها  در دادگاه تاریخ سربلند خواهند بود
. صدای باز شدن درب اتاق می آید … هر آنچه که می خواستم بفهمم فهمیدم . رفقای بالا در مقابل قول راحت گذاشت هواداران و سمپات ها و زیر شدیدترین شکنجه ها این مصاحبه هارا کرده اند .
بازجو می اید و در کنار ما می نشیند و می گوید خوب نتیجه چه شد ، مهدی می گوید ما حقایق را به وی گفتیم حالا تصمیم با خودش است . و مردک بازجو شروع به روضه خواندن از رافت اسلامی و باز بودن در توبه و …. می کند .و به آنها می گوید برادر ان بلند شوید برویم . آنها می روند و من احساس می کنم قلبم را با خود بردند .دیگر در باره آنها هیچ سئوالی ذهنم را آزار نمی دهد ، می دانم که بر آنها چه گذشته است و اکنون در چه شرایطی بسر می برند .
احساس می کنم مویر گهای خونی سر م منفجر شده اند و خون از درون جمجمه ام به دهانم ، چشمانم راه پیدا کرده اند . احساس بدی دارم ….دارم دیوانه می شوم ….
د ربیمارستان چشمانم را باز کردم ظاهرا بعد از آن قضایا دچار حمله عصبی شده ام .. بعد از بیمارستان همان بازجو بر گه هایی را آورد و من اصلا نگاه نکرده و امضا کردم .اما بیماری روانی که از زمان شکنجه های بازجویی های ساواک در من بوجود آمده بود باز عود کرد و تا الان هم در من مانده است . به سختی کار می کنم باید دائما قرص های آرام بخش قوی بخورم .
حاج حبیب به پستهای بالایی رسیده در وزارت امور خارجه فعال است . ان دخترش هم زوی صندلی چرخدار است اما پزشکی می خواند .
باهم زیاد ارتباطی نداریم اما از دیدن هر حزب اللهی دچار حمله عصبی می شوم و با دیدن بر نامه های تلویزیون به یاد آن مصاحبه ها می افتم و بعد آن اعدام های سال 1367…….. گل ها را خس و خاشاک کردند و امیدها را ناامید .
تهران خیابان ولیعصر نرسیده به میدان ونک خردادماه 1380
خسرو در حالی که آثار افسردگی شدید در چهره اش پیداست حکایت خود را از آنچه برو ی گذشته است به پایان می برد . شنیدم او بعدا یکبار به مراسم نماز جمعه رفته بود و در میان خطبه ها بر خواسته و شروع به شعار دادن کرده بود . نماز گزاران وی را به سختی کتک زده بودند و تحویل نیروی انتظامی داده بودند . خانواده اش مدتها در بدر بدنبال او می گشتند وی بعد از چند روز حالش یهتر می شود و توان معرفی خود را پیدا می کند . و نیروی انتظامی او را به خانواذه اش تحویل می دهد ..  در یکی از آخرین صحبت هایش می گفت که اینان خاک ما را به توبره کشیده اند . خاک مهری که بر آن سر می گذارند نه از خاک کربلا که از خاک اجساد اعدامیان و مخالفان است.وی در سال 1385 با درد ورنج فراوان ا بجای مانده ز شکنجه های ساواک و حزب الله از این دنیا می رود . یادش گرامی باد .
دیدگاه‌ها
  1. psk می‌گه:

    داستان مسخره ای است. این قصه ها آبی برای حزب توده گرم نمی کند. احسان طبری واداده و مامور ساواما در حزب توده (پرتوی) مشهورتر ار آن هستند که چنین داستان کودکانه ای شهرت آنها به بدنامی را خدشه دار کند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s